پایگاه خبری تحلیلی پیام فارس

آخرين مطالب

گرامیداشت یاد شهدای مدافع حرم فارس (1)

سودای آشنای محمد مقالات

سودای آشنای محمد

  بزرگنمايي:

فارس آنلاین - شیراز- از وقتی رفته دیگر صدایش به گوش نمی‌رسد، صدایی که گرم و دلنشین بود و تنها برای اهل بیت (ع) مداحی می‌کرد. "محمد صاحب‌کرم" را همه اهالی سپیدان می‌شناسند، او اولین شهیدشان در دفاع از حرم اهل بیت بود.
مرد جوانی که همه از خوش‌خویی‌، تواضع و مهربانی اش می‌گویند. می‌گویند آنقدر آرام و مهربان بود که حتی اگر کودکی یک ساله چیزی از او می خواست دریغ نمی‌کرد.
محمد در کودکی مادرش را از دست داد و در دستان پر مهر پدرش بزرگ شد. پدرش می‌گوید: پسرم مرد واقعی بود، محمد خیلی عزیز بود و همیشه پیش از رفتن به مأموریت پشت دستم را می‌بوسید. مکث می‌کند، کمی بعد ادامه می‌دهد: محمد را فدای اهل بیت اسلام کردم. حالا صدایش می‌لرزد و بغضش هویدا می‌شود: من فرزندم را فدای اهل بیت اسلام کردم و برای بار سوم هم تکرار می‌کند، می‌گوید: نوکر حضرت ابوالفضل (ع) بود و اینجاست که اشکش سرریز می‌شود و دستش می‌لرزد. انگار بزرگترین تسکینش همین است.
محمد هیچ از مأموریت‌هایش به خانواده‌اش نمی‌گفت. رفتنش به سوریه را تنها همسر و برادرش می‌دانستند.
برادر از کودکی‌های محمد می‌گوید که چقدر بازیگوش بود و یاد می‌کند از روزهای خوش کودکی که دست در دست هم به مدرسه می‌رفتند.
حالا مکث می‌کند، در این فاصله کوتاه رفته است به کودکی‌هایش، حتماً خودش و محمد را می‌بیند که کیفشان را به دوش انداخته‌اند و در راه مدرسه همدیگر را دنبال می‌کنند یا با توپ پلاستیکی شان درحالیکه به هم پاس می‌دهند از کوچه‌ها می‌گذرند، صدای خنده کودکانه از دل خاطرات عباس بلند می‌شود، بعد باز ادامه می‌دهد، این بار از رویایش می‌گوید. خوابی که پیش از شهادت محمد دیده است.
می‌گوید محمد را در دارالرحمه سپیدان در خواب دیدم که مزاری را کنده بود و بالای آن مزار به سمت غرب نماز می‌خواند، سمت بیت المقدس اولین قبله مسلمانان، سمت سوریه.
چهره عباس از دیگران آرام‌تر است،‌ او راز رفتن محمد را می‌دانست و در جواب بی‌تابی‌های پدر، وعده بازگشت محمد را می‌داد، کسی چه می‌داند شاید عباس می‌دانست این رفتن محمد دیگر بازگشتی ندارد.
«محمد نمی‌توانست تماشا کند که سر مردم بیگناه را می‌برند و زنان و دختران را می‌ربایند»، صدای عباس به اینجا که می‌رسد، پرشور می‌شود و از آن آرامش اولیه به‌دور.
می‌گوید: محمد عمل کرد، منتظر نماند، پای اعتقادش ایستاد و رفت.
رفت و با عشق هم رفت، همسر محمد هم همین را می‌گوید، حمیده صدیقی که کمتر از هفت سال در کنار محمد زندگی کرد. آنها 10 سال پیش یعنی در سال 87 با یکدیگر ازدواج کرده بودند و حمیده از همان روز‌ها شیفته منش و کردار و اعتقاد محمد بود.
محمد اما سودایی دیگر در سر داشت، جنگ در سوریه و عراق.
سال 92 بود، حالا حمیده از این سودا آگاه شده است؛ اما دلش به رفتن او راضی نیست. محمد بی‌تابی‌ نمی‌کند و به خواست حمیده احترام می‌گذارد، صحبتی نمی‌کند، اما با رفتارش با آن انقلابی که با دیدن اخبار جنگ و کشته شدن مسلمان‌ها در چهره‌اش دیده می‌شد و آن همه دغدغه که در دل و سر داشت، قلب حمیده را به رفتن راضی می‌کند و کمی بعد او در برابر عظمت دوست‌داشتن محمد تسلیم می‌شود؛ آخر کدام عاشق دل به رضای معشوق نمی‌دهد؟
بهمن 93 است، محمد حالا رفته است. حمیده همراز محمد شده است، خانواده‌اش هیچ نمی‌دانند. خدا می‌داند چه شب‌ها و روز‌ها بر او گذشته. چه حرف‌ها و درددل‌ها که در خلوت و تنهایی خویش با محمد مطرح نکرده و وقتی دیده در کنارش نیست، دل به عطر و بوی او خوش کرده.
یک ماه گذشته، دل در دل حمیده نیست. قرآن می‌خواند تا قلب ناآرامش را تسکین دهد. قرآن می‌خواند و خبر پر کشیدن همسرش، پرواز همیشگی‌اش را پدر محمد به او می‌دهد و این دنیا در نقطه‌ای دور خلاصه می‌شود، در خاکی که خون محمد بر آن ریخته است.
حمیده می‌گوید: وقتی غم به قلبم فشار می‌آورد فکر می‌کنم که محمد نعمت خدا بود و من امانتداری که امانت را به صاحبش بازگردانده است و خدا را شکر می‌کنم که در این امتحان سربلند بوده‌ام.
چهار سال است حمیده در اردکان بر مزار محمد، برای او از عشق می‌گوید، از همان سودای غریب، از بودن‌هایش، از رفتنش، از حضور همیشگی‌اش، از صدای نوحه‌هایش، از زندگی که حالا ترجمان آشنای سودای محمد شده است.
 





نظرات شما

ارسال دیدگاه

Protected by FormShield

ساير مطالب

ارگ کریم‌خان شیراز بازهم جولانگاه عنکبوت‌ها شد

نشست های «الف» در شیراز آغاز شد/ جلسات نقد و اجرای موسیقی نوگرا

تن تشنه زمین، فروریخت

کمبود نیرو و فراخوان فرهنگیان بازنشسته فارس برای تدریس

انسان در عرفان اسلامی بنیان هنر خداوند است

آتش، پرونده ارگ کریم‌خان را بازگشود

هیس، اینجا بیمارستان است

خبرنگاری به‌روایت زنان

شیراز و انتظار برای گرفتن نشان جهانی صنایع‌دستی

کرانه‌هایی که پا پس می‌کشند

تالاسمی، درد بی‌پایان

مصوبه درمانی حال بختگان راخوب نکرد/کشت بالادست آبی باقی نمی گذارد

مصائب بوعلی‌سینای صدرا

نرگس باید از شیراز برود

وحشت در جاده های فارس سایه انداخت/ «رخ به رخ» با مرگ

هپاتیت، بیماری تباه کننده کبد

قلب درمان جنوب کشور، سنگین می‌تپد

محور دروازه قرآن مخاطره‌ای برای شیراز

بازارچه‌هایی بافرجام ورشکستگی

موسیقی پاپ ازنوع بدش درایران رایج شده است/آموزشگاه ها کیفی نیستند

کوک ساز عندلیبی ها برای پیوند نوای موسیقی و عرفان

سنگی که شکست، سکوتی که نشکست

هتل آسمان از تهدید تا فرصت

شهر جدید با مشکلات قدیمی

تجارتی جهانی در پستو

«جاروی پیش »، جلوه ای دیگر از سخاوت نخل

اتصال جاده خرامه به محور شیراز – مرودشت، یک گام دیگر نیاز است

ضرورت احیای اقامتگاه های بوم‌گردی

پیچ مرگ در حاشیه جاده

مشتاقان غواصی؛ جای آموزش اینجاست

سرگذشت یک سنگ از ظهور تا سقوط

بزودی آبی زیر پوست شهر جهرم می‌دود

حرکت پرشتاب برای تداوم توسعه استان ها

کارگروه مبارزه با قاچاق کالا و ارز در فضای مجازی فارس تشکیل شد

تداوم کمک رسانی به سیل زدگان تا رفع مشکلات

اینجا ارابه های مرگ پرشتاب می تازند

کِشتی در خُشکی

حکایت شوربختی دومین دریاچه ایران

سرنوشت غم انگیز دو تالار در شیراز: یکی پیر شد، دیگری زاده نشد

وقت تَق‌سیمِ تَق‌صیر

تعیین هوشمند مقصد سفر به جای گرفتاری 15 ساعته در ترافیک شمال

جاده‌های ناایمن فارس و انسان همواره مقصر!

سایه سنگ بر دروازه قرآن شیراز

توهم پرآبی

روایت مطبوعات شیراز از مذاکره سیاسی تا رقابت های انتخاباتی

صدها جان نازنین لای این آهن پاره ها پرپر می شود

رد پای بیوه سیاه در مُهر

سوداگری دلالان و جیب نحیف مستاجران!

ایران از توسعه سدهای برقآبی جا ماند/روایتی دیگر از لزوم سدسازی

فرصتی برای آبادانی فارس یا تهدیدی برای گروه محدود